وقتی تو نیستی

وقتی که تو نیستی

 دنیا 

چیزی کم دارد

مثل ِ کم داشتن ِ یک وزیدن ، یک واژه ، یک ماه    

من فکر می کنم در غیاب ِ تو

 همه ی ِ خانه های ِ جهان خالیست 

همه ی ِ پنجره ها بسته است 

وقتی که تو نیستی

 من هم تنهاترین اتفاق ِ بی دلیل ِ زمین ام 

واقعا ...

وقتی که تو نیستی

 من نمی دانم برای گم و گور شدن

به کدام جانب ِ جهان بگریزم ! 


 سید علی صالحی

دوستی برایم این چنین نوشت :
زندگی عبور نفس ها نیست .
تداغی لحظه هائیست که به یاد خوبان می گذرد .

باید بگم من دوستان این وبلاگ را ملاقات نکردم ، هیچ وقت رو در رو نبودیم ، اما 
ذهنیت و افکارشون را توی وبلاگهاشون دیدم و این برام شیرین بوده . 
کسانی که ازشون یاد گرفتم و در نکاه من در رده خوبان هستند و سخت 
عزیز . دوستتون دارم

این نیز بگذرد

از شیخ بهایی پرسیدند :خیلی سخت می گذرد چه باید کرد ؟

شیخ گفت  : خودت که می گویی سخت می گذرد ، سخت که نمی ماند .

 پس خدا را شکر که می گذرد و نمی ماند .

__________________________________

فعلن که جا خوش کرده .!

 اما باز هم خدا را شکر 

همه چی آرومه

اولین پست سال 1392 رو دلم می خواست با یادی از ترانه"همه چی آرومه "شروع کنم اما به قول خدایش بیامرزد مش قاسم دروغ چرا از قبر آ ... آ .. آ... آ 

 برای نوروز نخونه تکونی که نکردم .  همه وسایل سفره سفره هفت سین رو هم دخترم آماده کرد و گذاشت روی میز... بعدش گفت: مامان می دونم دوست داری، هر طوری خودت دلت خواست بچین .

 درست میگه همیشه دوست دارم سفره زیبایی بچینم و موقع چیدنش با خدای خودم حرف بزنم ...و از دلم بگم و آرزو هام

 بعد از رفتنش دست به کار شدم هرچند با این کار جونم در اومد اما دوست داشتم با آخرین توانم این کار رو بکنم. نمی دونم ...شاید سال دیگه نشد ... هرچند... خدا امید رو از هیچکس نگیره. راستش همه اش امیدوارم که شاید یک معجزه اتفاق بیفته چرا که ایمان دارم برای " او " هیچ چیز غیر ممکن نیست .

خوب داشتم می گفتم... دیدو باز دید عید هم نتونستم برم . خیلی دوست داشتم خونه دخترام برم اما خونه اولی که رفتم اوضاع خیلی بد تر شد .فعلا همه اش  موندم توی رختخواب شاید که نیرویی جمع بشم دیدن یکی دیگه از بچه ها هم برم . امیدوارم ...

چقدر از روی بزرگتر ها  مخصوصن اونهایی که مریض هستن خجالت می کشم . به سالی یک بار که دیدنشون میرم هم راضین، اما نشد دیگه ... همیشه فکر می کنم شاید فرصت دیگری پیش نیاد و اونوقت همراه رسول نجفیان بخونیم : عجب رسمی ... رسم زمونه ...و دیدار ها به قیامت بشه ...  

آخی..........  چقدر دلم تنگ شده بود برای اینجا و  دردل کردن با شما دوستان خوبم 

یادتون هست که ....خیلی دوستتون دارم .


نوروز خجسته باد

سال نو مبارک

باید بنویسم

شبها که میخوابم آخرین فکری که با اون خوابم می بره این هست: 

فردا دیگه می نویسم. حتمن!

و این فردا خیلی وقت هست که نمیاد .شاید تنبلی می کنم شاید هم ......یعنی اینقدر ناتوان شدم؟ نه! باور نکردنیه !

 انگار اونچه مغزم رو اشغال کرده نمی تونه به شکل کلمات در بیاد . پُرم. سرم، دلم، همه وجودم، پُره. ...پُر از کلمات و جملاتی که دلشون می خواد بریزن بیرون اما نمیشه.

 شاید می ترسم. می ترسم که نوشته ام بشه یه غمنامه. یاشاید می ترسم حرفهایی رو بزنم که نباید. مثل یه دفعه که کمی از خاطراتم گفتم و بهم اعتراض شد.و ...بازم ترس!

 اصلن نمیدونم چی باید بنویسم؟ برای کی باید بنویسم؟

 راستی  چرا باید ذائقه خواننده رو انتخاب کنم؟ چرا باید برام مهم باشه که  خواننده چه واکنشی نشون بده؟ ...خوشش بیاد؟ بدش بیاد؟ دلسوزی کنه؟ تشویق کنه؟ ............ای بابا چه اهمیت داره من فقط می خوام بنویسم. شاید کمی این کلّه ای که داره منفجر میشه سبک بشه و اگه هم روزی منفجر شد، شدت انفجار کمتر باشه .

_______________________________________________________

اینم بذارید به حساب هذیان گویی گاه به گاه من .....

شنیدم آدم ها را از اونچه درباره ديگران میگن بهتر میشه شناخت تا از اونچه درباره  خودشون میگن.

مرسی از دوستای گلم که همیشه با محبت و عشق برام پیام میگذارن .هرچند من یه کمی بی معرفتم و زیاد بهشون سر نمیزنم اما میدونم که میدونن همیشه به یادشون هستم و دوستشون دارم .

 

آدم هایی هستند که بودنشون حتی مجازی.... به آدم آرامش می ده ! دوستی شون برامون حقیقی می شه و یهو میشن یه قسمتی از زندگیمون! آدمایی هستن...... که با تمام مجازی بودنشون ، سهم بزرگی تو حقیقت دوستی های ما دارن قدرشونو بدونیم !


خیلی دوستتون دارم 

 

ثبت احوال در شناسنامه ام

همه چیز را ثبت کرده!

جز احوالم را!!

ترانه ای بخوان

زندگی در برابر ما دو انتخاب قرار داده : راه دل و راه دیگران

اگر راه دل را انتخاب کنی مسافر جاده ای شده ای ، که کسی تا به حال قدم در آن نگذاشته و

پاداش آ ن این است که به جایی می رسی که تا به حال کسی به آن نرسیده است و این گونه

شکوه دیدار چشم انداز هایی از جهان را تجربه خواهی کرد ، که تا به حال زندگی ، دروازه آن را به

روی هیچ کس نگشوده است.

ترانه ای بخوان که هیچ کس نخوانده باشد

فکری بکن که هیچ کس در سر نپرورانده باشد

به جاده ای قدم گذار که هیچ کسی در آن گام ننهاده باشد

اشکی بریز که هیچ کس برای خدا نریخته باشد

صلح و آرامشی به افراد ببخش که هیچ کسی به آن نبخشیده باشد

از او طلب کن تا ترا که درهیچ کجا پذیرا نیستند بپذیرد

همه را با عشقی که هیچ کس تا به حال احساس نکرده

دوست بدار

وشجاعانه با قدرتی مهارناپذیر در نبرد زندگی مبارزه کن

«پارماهانسا یوگاناندا»



دعای آخر سال


با هم بیایم دعا کنیم ، خدامون رو صدا کنیم ، که آسمون بباره ، فراونی بیاره

 

ازش بخوایم برامون سنگ تموم بزاره

 

راه های بسته بازشه ، هیچکی غریب نباشه ،صورت و شکل هیچ کس مردم فریب نباشه

 

شفا بده مریض رو خط بزنه ستیز رو ، رو هیچ دیوار و بومی نخونه جغد شومی

 

دعا کنیم رها شن اونا که توی بندن ، از بس نباشه نا اهل زندونا رو ببندن

 

سیا ه وسفید یکرنگ بشن ، زشتی هامون قشنگ بشن ، کویرا آباد بشن اسیرا آزاد بشن

 

خودش میدونه داره هرکسی آرزویی

 

این باشه آرزومون نریزه آبرویی



با سلام به همه دوستای گلم پیشاپیش فرارسیدن سال نو رو به همگی تبریک میگم 


با آرزوی آرامش ، آزادی و آسایش برای همه...

خیلی دوستتون دارم




حرف هایی هست برای گفتن،که اگر گوشی نبود نمی گوئیم؛
و حرف هایی هست برای نگفتن،که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند....
و سرمایه های ماورایی هرکس ،حرف هایی ست که برای نگفتن دارد!
حرف هایی که پاره های بودن آدمی اند و بیان نمی شوندمگر آن که مخاطب خویش را بیابند .

-شاندل

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟

کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم
...
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من

نه بسته ام به کس دل، نه بسته دل به من کس

چو تخته پاره بر موج، رها... رها... رها... من

ز من هرآن که او دور، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک، از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم، در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

سیمین بهبهانی

بهترین دین

 

در ميزگردى که درباره «دين و آزادى» برپا شده بود

و دالايى‌لاما هم در آن حضور داشت

من با کنجکاوى و البته کمى بدجنسى، از او پرسيدم

عالى جناب، بهترين دين کدام است؟

خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت

«بودايى» يا «اديان شرقى که خيلى قديمى‌تر از مسيحيت هستند.»

دالايى‌لاما کمى درنگ کرد

لبخندى زد و به چشمان من خيره شد

آنگاه گفت:

«بهترين دين، آن است که از شما آدم بهترى بسازد.»

من که از چنين پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسيدم:

آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چيست؟

او پاسخ داد:

«هر چيز که شما را

دل‌رحم‌تر

فهميده‌تر

مستقل‌تر

بى‌طرف‌تر

بامحبت‌تر

انسان دوست‌تر

با مسئوليت‌تر

و

اخلاقى‌تر

سازد.

دينى که اين کار را براى شما بکند، بهترين دين است»

لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانة او انديشيدم

به نظر من پيامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنين است:

دوست من! اين که تو به چه دينى اعتقاد دارى

و يا اين که اصلاً به هيچ دينى اعتقاد ندارى

براى من اهميت ندارد

آنچه براى من اهميت دارد

رفتار تو در خانه

در خانواده

در محل کار

در جامعه

و در کلّ جهان است.

به ياد داشته باشیم

عالم هستى

بازتاب اعمال و افکار ماست

قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فيزيک نيست

در روابط انسانى هم صادق است

اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بينى

اگر بدى کنى، بدى

هميشه چيزهايى را به دست خواهى آورد که

براى ديگران نيز همان‌ها را آرزو کنى

شاد بودن، هدف نيست

يک انتخاب است

 

«هيچ دينى بالاتر از حقيقت وجود ندارد.»

 

 

لئوناردو باف

پژوهشگر دینی

برزیل

زیبا ترین قلب

 

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد  که زیباترین قلب را در آن  شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان   در کمال افتخار ... با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: « اما قلب  تو به زیبایی قلب من نیست.»

مرد جوان  و  بقیه ی  جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید. قسمت هایی از قلب او  برداشته شده  و  تکه هایی  جایگزین  آنها شده  بود.  اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند  و  با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.

مرد جوان به قلب پیرمرد  اشاره  کرد  و  با خنده  گفت : « تو حتما شوخی می کنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.»

پیرمرد گفت:« درست است قلب تو سالم  به نظر  می رسد  اما من هرگز قلبم  را  با قلب تو  عوض نمی کنم. می دانی؟ هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام. من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.  گاهی او  هم  بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار دادم. اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند  گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند. چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی  بخشیده ام  اما  آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها نیز روزی بازگردند و این شیار های عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند...حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟»

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و  بخشی  از  قلب  پیر و زخمی  خود را جای  زخم قلب مرد جوان گذاشت.  مرد جوان به قلبش نگاه کرد.

دیگر سالم نبود .... اما از همیشه زیباتر بود. عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

برگرفته از کتاب: هفده داستان کوتاه کوتاه از نویسندگان ناشناس

 

چرا اینجا خود به خود اینجوری شده؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام به دوستان گلم

تشکر از راهنمایی

امروز هوا ابریه این قالب با حال و هوام جوره

رنگ آبی...کتاب ...یک فنجون چای یا قهوه داغ...و این نوای موسیقی

خیلی دوستتون دارم و از اینکه کم بهتون سر میزنم عذر می خوام امیدوارم شروع سال ۱۳۹۰ آغاز خوبی برای دوباره همراه شدنم با شما عزیزان باشه.

راستی خیلی بهم توصیه میشه عضو انجمن بشم اگر دوستان نظر یا توصیه ای در این مورد دارن راهنماییم کنن ممنون میشم

 

همزاد

 

...بعضی ها معتقدند که ما آدمها  هریک همزادی در این جهان داریم.تکه ای از ما که با

 او تمام میشویم.بعضی ها میگویند همزاد تکه ای از وجود ما ٫ خویشتن ماست که

 نمونه بیرونی ندارد باید در درونمان به دنبالش باشیم.هرچه که هست باشد اما یک

 چیز مسلم است ما نیمه تمامیم و به ناگاه در لحظه ای شگرف کامل میشویم و این

 لحظه برای هر کسی متفاوت است.همسر ،فرزند ، مادر، دوست، معشوق و یا یک

 نیمه گمشده.هر یک میتواند ما را به آن حس تمامیت برساند.خوشبخت کسی است

که در همین جهان با همزادش یکی شود.پس بگرد.جستجو کن و بیاب تکه

گمشده ات را.

 

 

شل سیلوراستاین

 نوروز در راه است، نوروزی که آغازگر طراوت طبیعت، شادابی زندگی و جوان شدن مجدد دلهاست، نوروز می آید تا متحول و نو کند و چه نیکوست که طراوت مجدد دلها همراه با نام و یاد خدا باشد و درخواست از ایزدمنان که توانی ارزانی فرماید تا علاوه بر رویاندن نهال خیرخواهی و نیک خواهی، همگی بتوانیم به منتهای سعادت نائل گردیم، سعادتی که آدمی در ناحیه عقل و فکر دارای محکم ترین اطمینان ها و در ناحیه احساسات و قلب دارای پاک ترین نیت ها و در ناحیه عمل دارای نیکوترین عمل ها باشد.

از درگاه ایزد هستی آفرین بهترین آرزو ها را برای شما عزیزانم خواستارم امیدوارم سالی توام با سلامت ، سعادت ، سرور .و سرزندگی برای همه باشد

نوروز بر شما خجسته باد

 

سم شیرین!

این مطلب رو از طریق یکی از دوستانم در آمریکا دریافت کردم.  صحتش رو نمیدونم. خودم نوشابه رژیمی

استفاده نمیکنم .اما فکر میکنم توجه  به این مطلب ضرری نداره.

برای همه تون آرزوی سلامتی و شادی دارم.

 

تهیه و ترجمه : دکتر هوشنگ فاضل عضو سابق هیات مدیره انجمن ام اس کانادا
 
و بینانگزار مرکز آموزش علوم دندانپزشکی دانشگاه آزاد

در اکتبر سال 2001 خواهرم بیمار شد. او مبتلا به انقباض معده شده و دوره سختی را می گذراند. راه رفتن
 
برایش طاقت فرسا شده بود و برای خروج از تختخواب متوسل به هر چیزی می شد؛ او مبتلا به چنین درد
 
فوق العاده ای بود.
 
تا ماه مارس 2002، از او آزمایشات متعددی به عمل آمد وعضلات مختلفی از او بیوپسی شد، بافتهای
 
عضلانی اومورد آزمایش قرار گرفت و 24 نوع دارو برایش تجویز گردید. پزشکان نتوانستند بیماری او را
 
تشخیص دهند و بفهمند که مشکل او در کجااست. او پیوسته از درد فوق العاده ای رنج می برد و آنقدر
 
بیماری او شدت پیدا کرده بود که احساس می کرد دارد می میرد.
 
او تمام موجودی بانکی، خانه و زندگی و بیمه خود و هر آنچه را که مالک بود به دختر بزرگش بخشید واز او
 
خواست که از خواهر کوچکش سرپرستی و حمایت کند.
 
به تاریخ 22 مارس به عنوان آخرین تلاش برای نجات خود تصمیم گرفت به فلوریدا سفر کند.( البته با
 
استفاده از ویلچر)
 
در تاریخ 19 مارس به او تلفن کردم که سوأل کنم نتیجه آخرین آزمایش های او چه بوده است، و او گفت که
 
در آزمایشها چیزی یافت نشد، ولی پزشکان به این نتیجه رسیده اند که مبتلا به بیماری ام اس هستم.
 
 
مقاله ای را که دوستی برایم ایمیل کرده بود مجددا مورد بررسی قرار دادم و از خواهرم سوأل کردم که آیا از
 
سودای رژیمی (دایت سودا) استفاده می کرده است؟ او به من گفت که از این نوع سودا مصرف می کرده
 
است. در حقیقت با این پاسخ، آمادگی پیدا کرد که یکی از مشکلات را از بین ببرد.
 
 
به او گفتم این امر را مورد توجه قرار دهد ومصرف دایت سودا را کنار بگذارد! مقاله دوستم را برایش
 
فرستادم، که یک قانون دان برایم فرستاده بود. خواهرم در خلال 32 ساعت بعد از آن مذاکرات تلفنی به من
 
گفت که نوشیدن سودای رژیمی را قطع کرده و اکنون قادر به راه رفتن شده است.
 
اسپاسم های عضلانی از بین رفته بود. او گفت که او احساس صد در صد بهبودی ندارد ولی به یقین احساس
 
می کرد که حالش بسیار بهترشده است.
 
او به من گفت که می خواهد با این مقاله نزد دکترش برود و به هنگام بازگشت به شهر خود به من زنگ
 
خواهد زد.
 
بسیار خوب، او به من زنگ زد، و گفت پزشکش بسیار متعجب شده است. او گفت به همه بیمارانش که مبتلا
 
به ام اس هستند زنگ خواهد زد و توصیه خواهد کرد که از مصرف هر نوع قند مصنوعی از هر نوع آن
 
اجتناب کنند زیرا این بیمارش ازاین نوع قند مسموم شده بود. مسمومیت توسط آسپارتایمی که در دایت سودا
 
وجود داشت ودر واقع او به مرگ مرموز وتدریجی محکوم شده بود.
 
در تاریخ 22 مارس که او به فلوریدا برگشت، تمام داروئی که باید مصرف می کرد تنها یک قرص بود، و آن
 
قرص فقط برای درمان مسمومیت با اسپارتیم بود! او به راه خود به رسیدن سلامتی کامل ادامه می داد.او
 
اکنون راه می رفت! دیگر نیازی به ویلچر نداشت.

این مقاله زندگی او را نجات داد. در آن مقاله آمده بود که:
 
اگر در روی برچسب هر محصولی نوشته شده بود بدون قند یا Sugar Free؛ حتی در باره آن فکر هم
 
نکنید!
 
من چندین روز وقت خود را صرف کنفرانس جهانی امور مربوط به محیط زندگی در باره آسپارتیم کرده ام که
 
دارای مارک های زیربودند:
 
" 'Nutra Sweet,' 'Equal,' and'Spoonful.' "
 
 
در متن راهنمای EPA"آژانس محافظت از محیط زیست آمریکا" بیان شده بود که در ایالات متحده آمریکا و
 
در سال 2001، یک بیماری همه گیرام اس و لوپوس سیستمیک دیده شده است. مشکل بود که بدرستی
 
تصور کرد که چه سمِّی سبب شیوع این بیماری شده بود.
 
 
در این هنگام در هنگام اجرای آن کنفرانس برخاستم و گفتم که من با مقاله ای در آنجا حضور دارم که دقیقا
 
درمورد آن سوژه تهیه کرده ام. من برایتان علتش را توضیح خواهم داد تا بدانید که به چه علت این بیماریها
 
شایع شده است وچرا آسپارتیم یا قند های مصنوعی اینقدر خطرناک است:
 
زمانی که حرارت این شیرین کننده از 86 درجه فارنهایت بالاتر برود، الکل چوب موجود در آسپارتیم تبدیل به
 
فرمالدئید می شود و سپس مبدل به اسید فرمیک می گردد، که در نتیجه در بدن انسان سبب اسیدی شدن مواد
 
خورده شده می شود... اسید فرمیک سمی است که در نیش مورچه قرمز یافت می شد. مسمومیّت با متانول
 
در هنگام وجود شرایط دیگر، علائمی شبیه به ام اس و لوپوس سیستمیک از خود نشان می دهد.
 
بسیاری از بیماران مورد تشخیص غلط قرار می گیرند. اگرچه ام اس باعث مرگ نمی شود ولی مسمومیّت با
 
متانول باعث مرگ می گردد.

 
ابتلا به لوپوس سیستمیک تقریبا به اندازه ام اس شایع است، بویژه در کسانی که عادت به نوشیدن نوشابه
 
های دایت کوک و دایت پپسی دارند.

 
قربانی معمولا نمی داند که آسپارتیم مقصر اصلی بیماری او است. او مصرف آن را ادامه می دهد؛ با این
 
کار آنچنان لوپوس تحریک می شود که بیمار را تا حالت رسیدن به مرگ تهدید می کند. بیمارانی را دیده ایم
 
که  اگر دایت سودا را از خوراکیهای خود حذف کنند علائم لوپوس سیستمیک در آنها از بین می رود.
 
در مورد کسانی که برای آنها تشخیص ام اس داده شده است با ترک استفاده از نوشابه های دایت بسیاری
 
ازعلائم بیماری آنها از بین خواهد رفت. ما بسیاری ازاینگونه بیماران را مشاهده کرده ایم  که  بینائی و
 
شنوائی از دست رفته آنها بطور بسیار قابل ملاحظه ای بهبود یافته است. همچنین در مواردی وز وز گوش و
 
گرفتگی عضلات در اثر استفاده از همین مواد است.
 
در هنگام ایراد یک سخنرانی گفتم" اگر شما از اسپارتیم با مارک های
 
(Nutra Sweet, Equal, Spoonful,)
 
و موادی مشابه آنها استفاده می کنید واگر از علائم گرفتگی عضلانی، سفتی عضلات، درد های کشنده،
 
بیحسی در پاهایتان، دردهای عضلانی، سرگیجه، دوران سر، سردرد، وزوز گوش، درد های مفصلی،
 
افسردگی های بدون علت، حملات اضطرابی، مشکل در ادای کلمات و صحبت کردن،  به هم ریختگی بینائی
 
واز دست دادن خاطرات در رنج هستید، باید به این فکر بیافتید که مسمومیت با اسپارتیم ممکن است عامل
 
اصلی آنها باشد.
 
حضار درخلال آن سخنرانی بالا می پریدند،
 
" درسته! درسته! من بعضی از این نشانه ها را دارم... یعنی من خوب میشوم؟"
 
پاسخ دادم که نوشیدن دایت سودا را کنار بگذارید و روی برچسب های مواد خوراکی نگاه کنید که حاوی
 
اسپارتایم نباشد.
 
بسیاری از محصولات با این مواد ساخته می شوند! این مشکل بزرگی است. دکتر اسپارت( یکی از
 
سخنرانان من) گوشزد کرد که در مشاهدات اخیر کلینیکی خود بسیاری از بیماران را می بینم که دارای
 
علائم
 
ام اس هستند؛ یکی از نرسها هم اعلام کرد که 6نفر از دوستانش، که بسیار به دایت کوک معتاد بودند، روی
 
همه آنها تشخیص ام اس داده شده است. این امر نشانه تطابق نشانه های ام اس و مسمومیت با اسپارتیم
 
است.
 
مصرف قند های رژیمی نه تنها ازچاقی جلوگیری نمی کنند بلکه باعث چاقی بیشتر می شوند!!!
دایت سودا یک محصول رژیمی نیست! این مایع به طور شیمیائی تغییر پیدا کرده است، چند ماده سدیم دار
 
(نمک) و اسپارتایم از محتویات دایت سودا است که در واقع شما را به تمایل به قند ها ترغیب می کند.
 
ین امر درست بدان معنی است که شما اضافه وزن پیدا کنید. همینطور این محصولات محتوی فرمالدئید است
 
که در سلولهای چربی بویژه در باسن و رانهای شما وذخیره می شود.
 
فرمالدئید محصولی واقعا سمّی است که برای نگهداری نمونه های بافتی مورد استفاده قرار می گیرد.
 
بسیاری از محصولاتی که ما روزانه از آن استفاده می کنیم حاوی این ماده شیمیائی است ولی نباید آنرا در
 
بدن خود ذخیره کنیم.
 
دکتر اچ.جی. رابرتز در سخنرانی های خود بیان کرد که بیمارانش با ترک  استفاده از این گونه محصولات
 
رژیمی  و بدون انجام ورزش های اضافی؛ دردوران انجام تحقیقات، بطور متوسط 19 پوند از وزنشان کاسته
 
شد.

آسپارتایم بوِیژه برای بیماران مبتلا به دیابت خطرناک است. ما در یافتیم که بعضی از پزشکان، که باور
 
داشتند بیماری دارند که مبتلا به رتینوپاتی بوده و شبکیه چشم آنها دچار گرفتاری شده است، در واقع،
 
علائمی داشتند که مسبب آن اسپارتیم بوده است. آسپارتایم قند خون را از کنترل خارج می کند.
 
بیماران دیابتیک در معرض از دست دادن مشاعر خود هستند به علت این واقعیت که اسید آسپارتیک و فنیل
 
الانین مسموم کننده اعصاب هستند، زمانی که بدون سایر آمینو اسید های لازم و بدون تعادل کافی مصرف
 
شوند، این اختلال مشاعر را باعث می گردند.
 
درمان دیابتیکی ها تماما موضوع ایجاد تعادل می باشد. بطور ویژه با دیابتی ها، اسپارتیم از موانع عبور
 
خون/مغز رد شده و سپس نورون های عصبی مغز را از بین می برد؛که باعث فساد در میزان های مورد
 
تعادل اجزای مختلف مغز، حملات عصبی، افسردگی، دپرسیون دیوانه وار، حملات اضطرابی وهیجانی و
 
بالاخره خشونتهای غیر قابل کنترل و شدید می شود.
 
همینطورمصرف آسپارتایم همین گونه عوارض را در بیماران غیر دیابتیک هم باعث می شود. مشاهدات
 
پزشکی و مقالات متعدد نشان می دهد که هزاران کودکان بیماری که با بیماریهای ADD وADHD (نوعی
 
بیماری ناشناخته کودکان که باعث فعالیت بیش از اندازه و بی توجهی و موارد مشابه می شود)تشخیص داده
 
می شوند در چرخه زندگیشان و در عادات غذائیشان از اینگونه مواد شیمیائی استفاده می کرده و با حذف آن
 
بهبود پیدا کرده اند.

 
بیماری شناخته شده ی "ساندروم جنگ خلیج فارس" در مردان و زنانی که در آن جنگ شرکت داشتند مورد
 
این سوء ظنّ است که در اثر مصرف دایت کوک و دایت پپسی به این بیماری مبتلا شده بودند.
 
دکتر رابرت اخطار می کند که این گونه مواد، اگر درهنگام شروع رشد جنین و در ابتدای حاملگی مصرف
 
شود ممکن است سبب آسیب هائی در زمان تولد شود، یعنی، کم هوشی و کند ذهنی کودکان.
 
در چنین مواردی کودکان بویژه درمعرض خطر ابتلا به ناراحتی های عصبی خواهند شد و هرگز نباید به
 
کودکان شیرین کننده های مصنوعی داده شود.
 
بسیاری از تاریخچه های بیماری های مختلف کودکانی که در آنها تغییرات و مشکلات سیستم عصبی دیده
 
شده است گفته می شود که مستقیمن در اثر مسمومیت کشنده اینگونه شیرین کننده ها است. 
 
در این باره یک معما نهفته است که :
 
بحثی در مورد آسپارتایم در کنگره آمریکا مورد بحث قرار گرفت، زمانی که در ساختن صد گونه محصولات
 
مختلف از این ماده استفاده شده بود ومصرف آن محصولات  موجب اعتراضات بسیار شدید گردید. از زمان
 
بررسی این گفتگو ها، ازاین مباحث دو نتیجه در مورد آن گرفته شد، ولی هنوز هیچ اقدام عملی در این
 
مورد صورت نگرفته است. زیرا لابی های  دراگ و مواد شیمیائی مربوطه دارای جیب های گل و گشادی
 
هستند که به این زودی پر نمی شود.
 
با کمال تأسف،با آن که حق امتیازMONSANTO  در مورد آسپارتایم تاریخش گذشته است! در حال حاضر
 
بیش از 000/5 محصول در بازار موجود است که محتوی این ماده شیمیائی کشنده است و هزاران محصول
 
دیگر نیز ساخته می شود. هر کسی دوست دارد یک قطعه پای محتوی آسپارتایم میل نماید. من اطمینان دارم
 
که MONSANTO، خالق آسپارتایم، بخوبی اطلاع دارد که این ماده تا چه میزان کشنده است.
 خنده دار است اگر بدانیم که در میان دیگران MONANTYOبانی و بنیانگزار انجمن دیابتی های آمریکا ،
 
انجمن دیابتی های آمریکا و کنفرانس کالج پزشکان امریکائی است.
 
این امر اخیرا در نیویورک تایمز منعکس گردید. این انجمن ها حق انتقاد در مورد مواد افزودنی  ندارند و
 
نمی توانند لینک آنها را به دیگران برسانند زیرا از مراکز صنایع غذائی پول دریافت می کنند و موظفند که
 
محصولات آنها را مورد تأیید قرار دهند.
 
در آمریکا، سناتور Howard Metzenbaum لایحه ای را نوشت و ارائه کرد که ملزم می ساخت  برچسب
 
اخطار دهنده روی محصولاتی که محتوی آسپارتایم است، بویژه در مورد زنان حامله ، کودکان و نوزادان ،
 
باید به مورد اجرا در آید.
 
همچنین بر اساس این لایحه باید انجمن مستقلی روی خطرات و مشکلاتی که این ماده ایجاد می کند تحقیق
 
کند تا معلوم شود چه تأثیرات سوئی از نظربیماریها، تغییرات شیمیائی مغز، تغییرات عصبی و رفتاری روی
 
عموم مردم می گذارد.
 
این لایحه کشته شد.
از آن جهت که لابی های قدرتمند دارو و مواد شیمیائی مسئول این امر هستند، اجازه داده می شود که این
 
مواد بیماریهای فراوان و مرگباری را باعث شودکه در جامعه شناخته نشده اند.
 
بسیار خوب ، حالا شما از این امر آگاه شدید! پس به سایرین هم اطلاع رسانی کنید.
 
این حق شما و دیگران است که از  خطرات استفاده از قند های رژیمی با خبر شوید.
   
برای کسب اطلاعات علمی بیشتر در مورد آسپارتایم و سایر شیرین کننده های مصنوعی وخطرات مسمومیت
 
با آسپارتایم به سایت های زیر مراجعه نمائید:


کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم 
  
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
 
را از نگاهش می توان خواند 
  
کاش برای حرف زدن
 
نیازی به صحبت کردن نداشتیم 
  
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود 
  
کاش قلبها در چهره بود 
  
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
 
 و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم 
  
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
 
سکوتی را که یک نفر بفهمد
 
بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد 
  
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
 
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد 
  
دنیا را ببین... 
  
بچه بودیم از آسمان باران می آمد
 
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید! 
  
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
 
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه 
 
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
 
بزرگ شدیم تو خلوت
 
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
 
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه 
  
بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
 
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
 
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم
 
بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
 
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که
 
اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه
  
کاش هنوزم همه رو
 
به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم 
 
بچه که بودیم اگه با کسی
 
دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
  
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
 
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
 
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه 

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
 
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه 
  
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
 
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم 
  
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
 
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی 
  
بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
 
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمی فهمد 
  
بچه بودیم دوستیامون تا نداشت
  
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره 
 
بچه که بودیم بچه بودیم
 
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم
 
ای کاش هیچ وقت بزرگ...
 
نمی شدیم
 
و همیشه بچه بودیم ...

سیروس عزیز ممنون از راهنمایی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تشکر از مهرتون دوستان خوبم

غر نزنم ؟؟؟ چشم

سرمو به دیوار نکوبم؟؟؟ چشم

برای همه تون یک دنیا آرزوی خوب دارم

 

 

با هرچه عشق نام تو را می توان نوشت

با هر چه رود راه تو را می توان سرود


بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را

با دست های روشن تو می توان گشود

محمد رضا عبدالملکیان

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سرم رو بکوبم به دیوار درست میشه؟

نمی دونم دیگه هیچی نمیدونم

ايستگاه خدا

 قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به

 جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟

كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟

كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

 قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا

خدا هزار ايستگاه بود.

 در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك

مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .

 قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا

بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

 مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره

راه افتاد و بهشت جا ماند.

 آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :

درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد

شد

 و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري."

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان گلم ببخشید ظاهراْ عکسهایی رو که میگذارم فقط خودم میبینم

شاید بهتره اصلا عکس نگذارم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سعید عزیز

تشکر از توجهت

 این داستان رو من در یک  ایمیل دریافت کردم و به همان صورت کپی کردم .اطلاع موثقی از نویسنده اش ندارم و از خدا میخوام که نویسنده حانم نظر آهاری باشند تا پائیلو کوییلو چون هم خانم هستند و هم یک هموطن  .

چند داستانک از خانم نظر آهاری خوندم  اما این رو ندیده بودم  البته بنظر من با سبک نگارش ایشون همخوانی داره .

راستش رو بخواهی در شرایطی نیستم که در این مورد تحقیق کنم فکر کردم بهتره اسم نویسنده رو بردارم و دردسر درست نکنم 

 

سفر

 
به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
 
اگر سفر نكنی،
 
اگر كتابی نخوانی،
 
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
 
اگر از خودت قدردانی نكنی.
 
به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
 
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
 
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.
 
به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
 
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
 
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی...
 
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
 
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
 
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
 
تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی
 
اگر از شور و حرارت،
 
از احساسات سركش،
 
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
 
و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،
 
دوری كنی...
 
تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
 
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
 
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
 
اگر ورای رویاها نروی،
 
اگر به خودت اجازه ندهی
 
كه حداقل یك بار در تمام زندگی‏ات
 
ورای مصلحت‌اندیشی بروی...
 
امروز زندگی را آغاز كن!
 
امروز مخاطره كن!
 
امروز كاری كن!
 
نگذار كه به آرامی بمیری. 
 
پابلو نرودا
 

وقت اضافی

میگه: وقت اضافه داری ؟

میگم : اوووووووووو تا دلت بخواد

میگه : میشه برام یه کاری بکنی؟

میگم: نه!

میگه: نه؟...چرا؟ تو که وقت اضافه زیاد داری!

میگم : درسته اما وقتهای اضافه من اون وقتهایی هستن که هیچ کاری نمیتونم بکنم

هميشه... يک ذره حقيقت پشت هر "فقط يه شوخي بود"، يک کم کنجکاوي

پشت "هيمنطوري پرسيدم"، قدري احساسات پشت "به من چه اصلن"،

مقداري خرد پشت "من از کجا بدونم" و اندکي درد پشت "اشکال نداره"

هست.

بشکن طلسم سکون را
به آواز گه گاه
تا باز آن نغمه ی عاشقانه
این پهنه را پر کند جاودانه
خاموشی ومرگ ایینه ی یک سرودند
نشنیدی این راز را از لب مرغ مرده
که در قفس جان سپرده بودن
یعنی همیشه سرودن
بودن : سرودن ‚ سرودن

استاد شفیعی کدکنی


 

 

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه می کرد و می گفت:


سقف قفست شکسته! چرا پرواز نمی کنی؟

و اندر خواص سکون ...

سالهاست که با او به جدل نشسته ام.

 به هر دری که زدم، از هر سوراخ سوزنی که رد شدم ،در هر دروازه بسته ای را کوبیدم ،باز نشد که نشد .

فرمان از بالاست ، گفت: به ایست. من هم ایستادم.

 مثل محکومان به حبس ابد که فقط باید بنشینند و نظاره گر حرکت در دورو برشان باشند.

 همه چیز و همه کس را می بینم که در حال عبورند. می ببینم که می آیند و می روند.

و چه جالب بود این دیدن ... و نمی دانستم.

 آنقدر خودم داشتم می دویدم که هیچ چیز دورو برم رانمی دیدم .نگاهشان می کردم و رد می شدم اما راستش نمی دیدمشان.

اما، وقتی تنها نظاره گر باشی گاهی کفرت هم در می آید.

دیگر می بینی، اما کاری از دستت بر نمی آید. یعنی که اصلا به تو مربوط نیست. حکم ،حکم حاکم اعظم است و تو فقط باید ببینی و این دیدن، گاهی هم درد دارد.

چرا ها را که نمی دانی و اصلا تو چکاره ای مگر ،که بتوانی سر از حکمت حاکم اعظم در بیاوری. برای همین هم فرمان داده بنشینی سر جایت .

 

پس به خودم گفتم که شاید ، نه بیرون، که باید درون را نظاره گر باشی  و به تماشای درون نشستم .

حال و هوایش را دیدم و دیدم که آنجا هم، همه چیز می آید و می رود. هیچ چیز ساکن نیست،و چه بسا اگر از ابتدا ،حرکت درونم را می دیدم ،زندگی اینقدرها هم یکنواخت و کسل کننده نبود برایم .

اینجاهم چیزی که کم نیست اخبار ریز و درشت است که از صافی عقل که همان حاکم بزرگ است می گذرند تا به کمال برسی.

 احساسات کم و زیادند که می آیند و می روند و البته مدتی در اتاق انتظار حاکم بزرگ در آن بالا معطلشان می کنند ،چون اوست که انتخاب میکند. این یکی بماند و آن یکی برود، رد کارش.

 اینجا حاکم بزرگ ،همه چیز را تحت کنترل دارد و البته در گذر زمان ،گاه و بیگاه خطا هایی هم از او سر میزند، که گمانم بر این است که به ایما و اشاره دل باشند .

 این دل گاهی آن چنان او را با ترفند های ظریف و زیرکانه اش تحت تاثیر قرار میدهد که عقل از سرش می پرد.

این حرکات دلبرانه دل و آن خطاهای گاه و بیگاه حاکم بزرگ از نظرم پنهان نمی ماند .خوب می بینمشان. اما چشم پوشیشان میکنم. چه آن که، میدانم جایز الخطاست او هم  ،حاکم اعظم نیست که اعوذ و بالله.

خوبی سکون و دیدن همین است دیگر. آن وقتها که داشتم می دویدم، نمی فهمیدم .

 فقط به یکباره فرمان دهی، که دست عقلم بود، می رفت دست دلم و نمی فهمیدم که چه شد و چگونه شد، اما حال می بینمشان دیگر.

 گفتم که ،خواص سکون و دیدن را...

ادامه دارد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تشکر از همه شما دوستای گلم

یک چشمم بهتره این نوشته رو از قبل داشتم که بدون ویرایش گذاشتم مبادا دلهای مهربونتون نگران باشند.

تا بعد....دوستتون دارم

یک پیام

 

ستاره میگه من مینویسم:

سلام به همه دوستای گلم

ببخشید که بازم غیبت کبری داشتم  و جواب بعضی دوستان عزیز روندادم .مخصوصا اون خصوصیها ها رو  که با بعضی هاشون واقعا حرف دارم...خدا ی نکرده دلهای مهربونتون ازم نگیره

احتمالا بعضی ها تجربه کرده باشید... چند روز ی رو با تاریکی مطلق گذروندم الان خدا رو شکر یک چشمم در حد دیدن و تشخیص دید داره اما یکی هنوز ترجیح میده چیزی نبینه  اصلاْ شایدم بهتره آدم بعضی چیزها رو نبینه .اما نمیدونم چرا گوشها این مواقع اینقدر تیز میشن

میخواستم این ایام خوب رو به همه تبریک بگم اما در گذشت استاد محمد نوری که خیلی دوستش داشتم  حسابی حالمو گرفته. یادش گرامی  و روحش شاد. 

چه میشه کرد زندگیه  دیگه خوشیها و ناخوشیها کنار همه که معنا پیدا میکنه

برای همه تون ارزوهای خیلی خوب دارم

منیژه