برای زابیل عزیز
برای زابیل عزیز
از تعابیر زیبایی که در مورد بزرگ شدن نوشته ای جداً لذت بردم. راستش رو بخواهی اولین بار که قدم به دنیای وبلاگ نویسی گذاشتم، احساس کردم که فرهنگ وبلاگ نویسی مثل خیلی چیزهای دیگر در کشور ما برای وبلاگ نویسها که اکثراً هم جوان هستند درست جا نیفتاده واین فضای ارتباطی بیشتر تبدیل به تفرجگاه شده که البته به دلیل کمبود یا نبود بسیاری از امکانات ارتباط سالم نمی خوام کسی رو در این مورد سرزنش کنم . مدتها در پرشین بلاگ مینوشتم اما خوندن کامنت ها برام نه تنها لذت بخش نبود بلکه گاهی موجب ناراحتیم هم میشد. البته در وبلاگ دیگرم که با دنیای شعر در ارتباط بود عالم دیگری داشتم، اما در وبلاگی که مثل اینجا خودمانی تر بود و دلم میخواست با زبانی ساده از خودم ، علایقم و گاهی درد دلهام بنویسم ،موفق به پیدا کردن مخاطبانی که مطالب رو لااقل با کمی دقت بخوانند و نظراتی باز هم کمی با تفکر و اندیشه بنویسند نشدم و به قول معروف عطایش را به لقایش بخشیدم و اون رو بستم.( البته لو رفتن وبلاگم هم در این مورد بی تإثیر نبود) نا گفته نماند که از بین خیل کامنت گذاران عزیز تنها یک دوست خوب پیدا کردم که هنوز هم با یکدیگر در ارتباطیم و با توجه به گفتگوهایی که در این مورد با او داشتم و با توجه به تغییرات قابل توجهی که خیلی هم به سرعت در فضای وبلاگ نویسی کشورمون اتفاق افتاد ، تصمیم گرفتم تا در اینجا بار دیگه شانسم رو امتحان کنم و دوباره شروع به نوشتن کردم و خوشحالم که این بار بر خلاف تجربه قبلی روز به روز بیشتر با جوانهایی آشنا شدم که واقعاً عمیق و (بزرگ ) فگر می کنن بطوریکه بعضی وقتها در مقابلشون کم میارم. اما این کم آوردن برام لذت بخشه راستش رو بخواهی کیــــــــــــــــــــــــف می کنم.
عزیزم
نوشته ات بسیار زیبا ، عمیق و روحانی بود. امافکر نمی کنی که اون بزرگ شدنی که تو به اون زیبایی توصیفش کردی بزرگ شدن فردیه که البته هر کسی تواناییش رو نداره و تاریخ هم نشون داده معدود افرادی تونستن به اون مقامات برسن ؟(البته شاید در جایگاهی نباشم که بخوام در این مورد نظر بدم اما راستش رو بخواهی با توجه به دیدگاهایی که درنوشته ها ی تو ،دنیز عزیز و چند تا دیگه از دوستان نسبت به زندگی و مواجه شدن با مشکلات میبینم احساس میکنم که شایسته رسیدن به اون مقامات هستید).
اما اونچه مد نظر من بود، بزرگ شدن انسانیه .البته نه اینکه به قول خودت قامت بلند کنی یا سنت بره بالا ،که در اون صورت خیلی هارو می بینیم که قدو قامت رعنا دارن و یا عمر طولانی، اما افکار و اندیشه شون مثل یه بچه، اونم نه بچه های امروزی!!! کوچک مونده.
تو که وقتی رنج می بری لبخند می زنی و سپاس میگی ( این خیلی ارزشمنده) در مقابل رنج دیگران چه احساسی داری؟ آیا باز هم لبخند میزنی و سپاس میگی ؟؟؟!!!
آیا تو سفرت به عمق وجود عالم، از اون بالا بالا ها پاهای برهنه و شکم های گرسنه رو نمی بینی؟؟؟ من که فکر نمی کنم با این احساسات لطیفی که از عمق نوشته هات پیداست، بتونی در مقابل رنج انسانهای دیگه بی تفاوت باشی.
بعضی از دوستای خوبمون از نترسیدن نوشتن. اما به نظر من ترسیدن، خود، بخشی از بزرگ شدنه . تا حالا دیدین که یه بچه از آتش بترسه ؟ اما من اعتراف میکنم که از آتش میترسم. آتشی که گاه از درون و گاه از بیرون آدمو می سوزونه. البته شاید بعضی ها منظورشون از نترسیدن ، توانایی خطر کردن و ریسک پذیری باشه، که اون باز هم یک موضوع فردیه.
اما من فکر میکنم زمانی که بزرگ می شیم اگربجز دیدن خودمون نگاهی هم به اطرافمون بیندازیم، خیلی می ترسیم و نگران میشیم.
دوستای گلم،
فکر نمی کنید تو این دنیای وانفسا که هر رو از یه جاییش فریاد علیه ظلم و ستم و از جای دیگرش خبر جنگ و خونریزی به گوش می رسه، ادعای نترسیدن کمی جای تإمل داره؟ امروزه تو دنیای آدم بزرگا پاکی و صداقت دوران کودکی جایی نداره. اصلاًصداقت معنا و مفهومش رو از دست داده و دروغ و ریا جاشو گرفته . تا اونجایی که بعضیها تنها به با یه ترفند کوچک به اسم .... دیگران رو آنچنان مجاب کردن که جلوی درو غگو ها تعظیم می کنن و هورا می کشن و برای همین هم هست که وقتی بزرگ میشی نه تنها برای خودت و بقیه انسانها، بلکه همه موجودات دور و برت نگران میشی. اصلاً هر چی اون حجم رو اضافه تر کنی تا بتونی موجودات بیشتری رو توش جا بدی بیشتر میترسی. برای آدما برای حیوانات برای طبیعت و ....اون وقت هم اگه خیلی بزرگ شده باشی و دلت بخواد کاری بکنی میبینی که گاهی بخاطر همونهایی که دوستشون داری و همه عالم وجودت رو پر کردن نمیشه خیلی کارها رو کرد نمیشه خیلی حرفها رو زد چون تو تنها نیستی و در مقابل دیگران مسئولیت داری....
دوگانگی عجیبیه نه؟؟؟؟؟؟
و اما نظر من رو در مورد بزرگ شدن پرسیده بودی :
البته من فکر میکنم درنگرش همه ما به این مسأله با توجه به سن و سال و شرایطمون همیشه امکان تغییر هست. اما در حال حاضر ، به نظر من وقتی آدما بزرگ میشن که اون حجم درون رو اونقدر بزرگ کنن که همه موجودات عالم هستی توش جا بگیرن. آدما وقتی بزرگ می شن که بتونن در مقابل دروغگو ها دولا و راست نشن. آدما وقتی بزرگ میشن که بتونن از کنار ترسهاشون به راحتی عبور کنن و بخاصر تک تک موجودات عالم کارهایی رو بکنن که نباید !!! کرد ، حرفهایی رو بزنن که نباید!!! زد و صد البته که باید بتونن در این راه قربانی بشن و قربانی بدن .بتونن حجم دلهاشون رو اونقدر بزرگ کنن تا بشه بجای مهر اون چندتای دورو برشون مهر صدها ، هزارها وبلکه میلیونها انسان رو توش جا داد . آدما وقتی بزرگ میشن که....
و اون وقته که حس میکنی از یه راه دیگه هم میشه
از عمق خودت به عمق وجود عالم هستی
سفر کنی.
همیشه عاشق باشی عزیزم