چرا من؟
میگم: حال خوشی ندارم.
ـ یه حمله دیگه
ـ آره اما نه از اون حمله ها ...اونا دیگه شدن جزئی از من
ـ پس چی؟ نکنه مغول ها یا تاتارها اومدن دوباره؟
ـ اونام که خیلی وقته اومدن کنگر خوردن و لنگر انداختن نیست و نابود کردن همه چی رو
میدونم کم طاقته ...میدوه تو حرفم و عجولانه میپرسه :پس چی شده ؟بگو دیگه
ـ موشهای خونگی .
ـ چی ؟
-موشهای خونگی که بدون اینکه ببینیشون یواش یواش زندیگیتو ویران میکنن مثل وقتی نگاهی رو میبنی که حاصل یه عمر زندیگیتو به باد میده .یا جمله ای رو میشنوی که با خودت میگی ای بابا انگاری دوباره رفتیم اول خط...
ـ برام تعریف نمیکنی؟نمیفهمم منظورتو
ـ راستی یه سوال؟
ـ چی ؟بپرس.
ـ یادته گفتی تجربیاتت میتونه برای من مفید باشه؟
ـ خوب البته که یادمه ستاره جونم
ـ تو به عنوان یک مرد یا بهتره بپرسم به عنوان یه همسر ...اینطوری عام تره .
ـ خوب ؟
ـ وقتی گرفتار مشکلات بیماری همسرت شدی چه احساسی کردی چه واکنشی نشون دادی ؟
ـ خوب اولش که از این دکتر به اون دکتر و بعدشم درگیریهای بیماری و آخرش رو هم که خودت میدونی.
ـ نه منظورم اینه که در مورد خودت چه احساسی داشتی ؟
ـ راستش... تو خلوت خودم همه اش از خدا میپرسیدم آخه چرا من؟
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی چرا این مسئله باید تو زندگی من اتفاق بیفته
با خودم فکر میکنم خوبه لا اقل این صداقت رو داره که خودخواهیشو فریاد بزنه .نمیخوام تو ذوقش بزنم اما کفرم در اومده .
ـ میگم البته اون موقع تو با سی و دوسه سال سن و یه بچه سه چهار ساله رو دستت خوب حق داشتی اما فکر نکردی همسرت هم ممکنه بپرسه خدایا چرا من؟
سکوت میکنه...
و من یاد نگاه های آنچنانی و نیش و کنایه های گاه و بیگاه همسر خودم بعد از سی وهشت سال زندگی میفتم با خودم میگم :یعنی علت این بد اخلاقیها ممکنه این باشه... آهان... اونم داره از خودش میپرسه چرا من؟؟؟؟
......................................................................................................................
دوستای خوبم ممنون از محبت همه شما و ببخشید اگه نگرانتون کردم روزهای خوبی ندارم این مطلب مال مدتی پیشه که حال ویرایشش رو هم نداشتم .
عید های اخیر رو البته با تاخیر به همه تبریک میگم و بدونید که دوستتون دارم