اولین پست سال 1392 رو دلم می خواست با یادی از ترانه"همه چی آرومه "شروع کنم اما به قول خدایش بیامرزد مش قاسم دروغ چرا از قبر آ ... آ .. آ... آ 

 برای نوروز نخونه تکونی که نکردم .  همه وسایل سفره سفره هفت سین رو هم دخترم آماده کرد و گذاشت روی میز... بعدش گفت: مامان می دونم دوست داری، هر طوری خودت دلت خواست بچین .

 درست میگه همیشه دوست دارم سفره زیبایی بچینم و موقع چیدنش با خدای خودم حرف بزنم ...و از دلم بگم و آرزو هام

 بعد از رفتنش دست به کار شدم هرچند با این کار جونم در اومد اما دوست داشتم با آخرین توانم این کار رو بکنم. نمی دونم ...شاید سال دیگه نشد ... هرچند... خدا امید رو از هیچکس نگیره. راستش همه اش امیدوارم که شاید یک معجزه اتفاق بیفته چرا که ایمان دارم برای " او " هیچ چیز غیر ممکن نیست .

خوب داشتم می گفتم... دیدو باز دید عید هم نتونستم برم . خیلی دوست داشتم خونه دخترام برم اما خونه اولی که رفتم اوضاع خیلی بد تر شد .فعلا همه اش  موندم توی رختخواب شاید که نیرویی جمع بشم دیدن یکی دیگه از بچه ها هم برم . امیدوارم ...

چقدر از روی بزرگتر ها  مخصوصن اونهایی که مریض هستن خجالت می کشم . به سالی یک بار که دیدنشون میرم هم راضین، اما نشد دیگه ... همیشه فکر می کنم شاید فرصت دیگری پیش نیاد و اونوقت همراه رسول نجفیان بخونیم : عجب رسمی ... رسم زمونه ...و دیدار ها به قیامت بشه ...  

آخی..........  چقدر دلم تنگ شده بود برای اینجا و  دردل کردن با شما دوستان خوبم 

یادتون هست که ....خیلی دوستتون دارم .